تبليغاتX
Night Story

دل تنگم ، نمی پرسی برای چه .

اما من می گویم ...

اشک می ریزم  ، تو نمی بینی .

اما من گریه می کنم ...

عاشقم ، تو نمی دانی .

اما من عاشق می مانم .

نوشته شده توسط مسعود در ساعت  | لینک  | 

عشق بزرگ در پی تنفری بزرگ به وجود می آید .
نوشته شده توسط مسعود در ساعت  | لینک  | 

سختی ها باید کشید تا شکستن ها به هم بپیوندد .  ویکتور هوگو

نقشی که بازیگر بر روی صحنه بازی می کند یک سناریو است و نویسنده دارد اما تو نویسنده ی نقش خودت در تئاتر زندگی هستی .  یک شاعر فرانسوی

مرد کوری که در تاریکی راه می رود و راه را می شناسد میتواند عصای دست هزاران بینای کور باشد .

نوشته شده توسط مسعود در ساعت  | لینک  | 

کاش من نبودم و آدم ها را نمی دیدم که زیر نور من عهد شکنی می کنند ...

و ای کاش گریه ی مظلومانه ی عاشقان را نمی دیدم ...

شاید اینگونه خاطره ای از شب های مهتابی نبود .

نوشته شده توسط مسعود در ساعت  | لینک  | 

در وصل هم از عشق تو ای گل در آتشم

عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم

با عقل آب عشق به یک جو نمی رود

بیچاره من که ساخته از آّب و آتشم

خلقم به روی زرد بخندند باک نیست

شاهد شو ای شرار محبت که بی قشم

نوشته شده توسط مسعود در ساعت  | لینک  | 

چه اشتباه بزرگی است دوستی ، وقتی که وفا را نمی شناسیم .   - کارو -

نوشته شده توسط مسعود در ساعت  | لینک  | 

دل مهر تو را داغ به پیشانی من زد

تا در پس این مهر دگر عشق نورزم 

این چرخش گردون که مرا مکتب درس است

درسی دگرم داد که من عشق نورزم

نوشته شده توسط مسعود در ساعت  | لینک  | 

عشق چراغ روشنایی بخش زندگیست.  ( تاگور )

عشق تنها مرضی است که مریض از آن لذت میبرد.  ( افلاطون )

عشق خود یک عذاب است اما محروم بودن از آن مرگ است.  ( شکسپیر )

عشق واقعی پیوندیست که حتی مرگ هم قادر به جدایی آن نیست چه برسد به دوری.  ( والتر )

نوشته شده توسط مسعود در ساعت  | لینک  | 

من چشم برای دیدن می خواهم نه باریدن ...

دل برای عاشق شدن می خواهم نه شکستن ...

دوست برای محبت کردن می خواهم نه تنهایی ...

و زندگی برای زیستن می خواهم نه برای مرگ .

نوشته شده توسط مسعود در ساعت  | لینک  | 

زندگی قصه ی شبگردی من ، داستان رهگذر خانه به دوش ، حکایت برگی که در خزان می روید ، سهم من از این قصه و داستان و حکایت تنهاییست ؛ همین .
نوشته شده توسط مسعود در ساعت  | لینک  | 

دفتر لغتم را براي تو باز مي کنم ... براي تويي که تمام واژه هاي مني .

مي خواهم از فهرست اول صفحه اي را پيدا کنم که با خودکار تو نوشتم .

جست و جوي عجيبي است ... انگار فهرست به من مي گويد تو ديوانه اي .

از لا به لاي صفحات عطر تو را مي شنوم ...

پيدا کردم ... داشتيم با تو درباره ي لغت عشق بحث مي کرديم .

لعنت بر بخت من ... يادم آمد که گفتي هنوز نمي تواني عشق را برايم معني کني .

يعني گفتي هنوز آنقدر بزرگ نشدم !

رفتي ... حالا که جوانم ،‌ همان دل پيري را پيدا کردم که مي خواستي .

دو سطري را که براي معني عشق خالي گذاشتم ، پر مي کنم :

عشق يعني آنقدر بزرگ شوي که کودکي پير به نظر آيي ...

آن وقت خواهي دانست که براي چه کسي فدا کردي زندگي را ... مسافري که از اول هم قصد رفتن داشت .

نوشته شده توسط مسعود در ساعت  | لینک  | 

يکي بود يکي نبود ... زير گنبود کبود ... فارغ از هر چي خوشي ، يه پرنده خسته بود ...

عشقش رو ازش گرفتن ، مهر غم بهش زدن ... زير بار زندگي پرش هم شکسته بود ...

اشک تو چشماش حلقه زد ،‌خم به ابروش نياورد ... حتي پر شکستش رو به فراموشي سپرد ... پر کشيد دوباره باز تو اين زمونه ي غريب ، زمونه اي که حتي عشق کلاميه واسه فريب .

نوشته شده توسط مسعود در ساعت  | لینک  | 

مي خوام بگم که چقدر عاشقم ولي حيف ديگه نمي خواي بدوني .

مي خوام بگم که چقدر دلم برات تنگه ولي نمي خواي بشنوي .

ولي من مي گم : ديگه دوست ندارم ... نمي خوام ببينمت ...

نوشته شده توسط مسعود در ساعت  | لینک  | 

در دم مي خانه هر کس که شرابي خورده است

در کنار باغ مستان جام نابي خورده است

 

در بر عشاق ديوانه کند فرياد و داد

او که از معشوق خود بوي گلابي برده است

نوشته شده توسط مسعود در ساعت  | لینک  | 

خیلی ها می خواهند بگویند

مي خواهم بداني ... دوستت دارم و داشتم و خواهم داشت تا بي کرانه اي که تو تعيين مي کني .

مي خواهم بداني ... به پاي تو مي گذارم آن جاني را که خداوند پيش من به امانت گذاشته ( مي دانم خدا هم به اين کار راضي است )
مي خواهم بداني ... زيبا نيستي ،‌ ولي براي من زيباتريني ... حتي زيباتر از شکوفه هاي ياس حيات خانه ي قديمي .

مي خواهم بداني ... حيات خانه ي ما هيچ ياسي نداشته و ندارد اي شکوفه ي ياس سپيد من .

 

نوشته شده توسط مسعود در ساعت  | لینک  |